شگفتی درخت
زل زدم به درخت رو به روییم. باد میخوره به برگاش. ناخواسته دلبری میکنه. چقدر عجیبه. هر درخت واسه خودش یه دنیاست.
زل زدم به درخت رو به روییم. باد میخوره به برگاش. ناخواسته دلبری میکنه. چقدر عجیبه. هر درخت واسه خودش یه دنیاست.
پرسید: اگر زیست شناس نبودی، چه کاره میشدی؟
گفتم: آهنگر، اما پولی تویش نیست. جواب داد: اما وقتی از بودن کسی که نیستی خسته شدی، برو و با کوبیدن پتک بر آهن، زندگی را جشن بگیر و تفریح کن. با گذر زمان، کشف میکنی که غیر از لذت، چیز بزرگتری هم به تو میبخشد: معنایی به تو میبخشد!
ساحره پورتوبلو
- انگار یه جورایی داره با من حرف میزنه!
اگه من سحری و افطاریمو یکی نکنم، قطعا حال جسمیم بهتر میشه 😑
مسیر خوابگاه تا ونک رو با فرشته پیاده اومدم. میگه متوجهی که جدیدا شبیه خورشید شدی؟ لبخند میزنم، میگه دقت کردی هربار که رفتیم کوه یه ماجرایی داشتیم؟ میگم آره اگه چیزی نبود باید تعجب میکردیم. رو درختا، شکوفه ها و برگاشون ریز میشیم جفتمون پیاله پیاله ذوق نوش جان میکنیم و بعدِ یه بغل گوگولی دوست داشتنی هر کدوم راه خودمون رو میریم.
- وجود فرشته بهم احساس تعادل میده، نمیدونم چرا!
اومدم مطب منتظرم. راستش هیچ علاقه ای به منتظر موندن ندارم. کلافم میکنه. ولی به هرحال میشه به عنوان تمرین صبر بهش نگاه کنم. میگم خانوم نوبت من ساعت شیش بوده درسته؟ میگه آره عزیزم ولی دکتر گفتن در نزنم خودشون تایمشون رو تنظیم میکنن. الآن میان بیرون🙄
ترم بهار دانشگاه رو دوست ندارم. کاش فقط پاییزا درس بخونیم.
فردا جلسه مشاوره دارم. اما انقدر احساس خستگی دارم که دلم میخواد برم رو اون مبل بشینم و زل بزنم به میز و هیچی نگم. و تراپیست هم هیچی نگه..!
یه حال غریبانه ای دارم. کلی از درسا رو هم تلنبار شدن و از حوصله مبارکم خارجن. پنج شنبه هم میان ترم دارم. حس میکنم نگار شبیه خواهر شوهرا شده(که حدس میزنم فاصله گرفتنش(درخود رفتن؟ جدی شدن؟) طبیعیه. بخاطر فکر به دلتنگی بعد از تمام این ترم و پایان دوره تحصیلش) دلتنگم ولی برای خونواده نیست این دلتنگی و هیچ میلی به سرزدن به خونه تو ایام تعطیلات ندارم. ولی نمیدونم دلم واسه چی و کی تنگه؟
- احساس میکنم توی یه چاه نشستم زل زدم به ماه. میدونم جلوم یه طنابه که میتونم برم بالا. ولی نشستم یه گوشه غمبرک زدم!
هیچ وقت هیچ وقت، به هیچ وجه، اجازه نده کسی از روشنایی درونت سوء استفاده کنه...!
قلبم داره منفجر میشه :)

ای روز برآ که ذرهها رقص کنند
آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند
جانها ز خوشی بیسر و پا رقص کنند
در گوش تو گویم که کجا رقص کنند
هر ذره که در هوا و در هامون است
نیکو نگرش که همچو ما مفتون ست
هر ذره اگر خوش است اگر محزون ست
سرگشتهی خورشید خوش بی چون است...
- شگفتیِ غرقه در نور.
بعد آزمایشگاه دیدم از گرما و تشنگی دارم هلاک میشم، رفتم سمت این فواره سه شاخه ای های چمنا، سر تا پا خنک شدم برگشتم :)
تنها دلیل وجود موسیقی، وجود مکث و سکوت است.
تنها دلیل وجود جملات، فواصل سفید بین آنهاست.
ساحره پورتوبلو
دروغ و مبالغه جادوی کلمات رو باطل میکنن!
پس مراقب باش!
قرار بود برای چند روز کلاس نداشته باشیم. بخاطر اینکه من باید تکونی به مغز مبارکم بدم و باکتری رو بخونم، و کنفرانس میکروب محیطی رو هم آماده کنم. ( خدا بهم رحم کنه واقعا. دو روز دیگه تعطیلات تموم میشه و من هنوز هیچ کدومشون رو درست حسابی پیش نبردم
)
ولی سحر که بیدار شدم دیدم یه وویس روم ساخته بوده در اپ، با عنوان مبتدیان فارسی اسپانیایی. رفتم گفتم خوبی کارلوس؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت دلم برات تنگ شده☹️! (دلش خیلی فینگیلیه :)) رفتیم به کلاس. بهش عکس هایی که از خونه ی دکتر حسابی و موزه موسیقی و موزه زمان گرفته بودم رو نشون دادم. بعد هم به سعد آباد و برادران امیدوار اشاره کردم و لینک مستندشون رو براش فرستادم.
بهم یه ویدیو نشون داد گفت این مرد ایرانیه؟ دیدم یکی از طالبانه... گفتم نه... نه! ایرانی نیست. گفت خوشم نمیاد ازش. گفتم ما هم بدمون میاد ازش😄
بعد گفتم راستی تو درباره اسلام از چه کتابی میخونی؟ دوتا کتاب که صفحه آراییشون جذاب بود آورد نشونم داد. همین طور که صفحه میزد رسید به رمضان. گفتم تا حالا روزه گرفتی؟ گفت اره برای باشگاه. در مکزیک تنوع غذایی بسیار بالاست و برای همین غذا نخوردن خیلی سخته. گفت تو روزه ای؟ گفتم اره. گفت دلت درد نمیگیره؟ گفتم نه(حالا فردا زخم معده نگیرم صلوات😂) گفتم وقتی روزه میگیرم حس میکنم زیباتر میشم. بعد چند لحظه زل زد بهم و گفت عزیزم. این واقعا خیلی عجیبه :)
رینگ طلاییش رو درآورد بهم گفت میبینی چی روش نوشته؟ گفتم نه.
گفت نوشته لا اله الا الله محمد رسول الله...
پشمای من ریخت.
گفتم چرا تو اینو داری؟
گفت من این ها رو دوست دارم. من وقتی که میترسم، ۹۹ اسم خدا رو گوش میدم و قلبم آروم میشه.. سامی یوسف رو میشناسی؟ آهنگاشو شنیدی؟ من قبلا یک خواب دیدم، که در مسجد الاقصی بودم، اونجا یک مرد به سمت من اومد و گفت سلام کارلوس، خیلی خوش اومدی! با من بیا و من هم بینهایت خوشحال بودم و هم ترسیده بودم..
(اینجا من شر شر اشک میریختم، دماغم قرمز شده بود)
گفتم فکر نمیکنی این نشونه است که تو به سمت اسلام بری؟
گفت چرا. ولی من باید بیشتر درس بخونم از اسلام.
گفت تو وقتی قرآن گوش میدی برات قرآنه، ولی برای من مثل یک موسیقی خیلی خیلی زیباست. من باید بیشتر بدونم که بفهمم.
گفتم ولی من فکر میکنم برای هدایت شدن، دونستن اونقدرا لازم نیست. تو صرفا باید جذبه روحی روشن داشته باشی.. البته که با دونستن هدایت عمق پیدا میکنه.
+
از ذوق رفتم وسط آشپزخونه. واسه اولین بار جلوی بابا از یه پسر گفتم. از خونوادش گفتم. از رباتش الکسا گفتم. از مهربونی و حوصله اش گفتم. و این البته انقلابی در ارتباطم با پدر بود :))
+ تا کتاب پریسما رو باز کرد که درس بده گفتم کارلوس از ملت عشق چیزی میدونی؟ از شمس؟.. و به اینا رسیدیم. و یک ساعت و نیم گذشت و نشد یک کلمه اسپانیایی بخونیم. درباره دین، خدا، فرشته ها، شیطان، شمس، مولانا، مسجد ایاصوفیه، خدای مایاها، جشن مردگان مکزیک، و .. حرف زدیم.. این مکالمه واقعا با شکوه بود :)
+ [گوش کن]
ردپاها:
جادوی نارنجی، هر کدوم از شنبه ها یه روح بخصوص دارن، گرمای نون تازه رو دستا تو سرما، نور بارون، شکوفه های ارغوانی، بوی زعفرون بین کتابا، برگشت به آغوش خدا!، پیانو با شوفاژ، تولد محبت، ازدواج مسعود، خوشحالی خوابگاه، شعف دست نوازش بر روح آدم های غریب غریب غریب..، قصد جدی فرناندو برای سفر به ایران، رقص ستاره ها.
اگر اين درنده خويي ز طبيعتت بميرد
همه عمر زنده باشي به روان آدميت...
بخاطر خوابالودگی کلاس ۶ صبح رو منتقل کردم ۶ عصر و حالا خوابم پریده، زیبا نیست؟
کاش یه چوب جادویی داشتم باهاش بی بی دی با بی دی بو میخوندم تا شراب طهوری چیزی از دیوار اتاقم فواره بزنه، بلکه از دست این تشنگی لج باز خلاص شم. خسته شدم از بس رفتم سمت یخچال
(تا میام چشامو ببندم میبینم گلوم کویر لوته، بذار بخوابم دیگه اه)
مث چییی خوابت میاد و مقاومت میکنی در برابر خواب رفتن، بی دلیل.
کاش از راه دور میتونستم آلارم گوشی الف رو خاموش کنم و همه بگیریم بخوابیم. سحری رو تو خواب بهمون بدن
کلمه، از کَلَمَ میاد، ینی زخم زدن. چون کلمه روح رو خراش میده و از اون خراش معنا تراوش پیدا میکنه(مثل خون)
از اون تایما که نمیدونی گرمه، سرده قاطیه چیه؟
گویا دست من نبوده انتخابشون، خب؟ خودت تعیین کردی خدا جان. بگو که چیکار کنم دلم آروم بگیره در برابرشون؟ چیکار کنم که تو یه وقت ناراحت نشی؟

دو ساعت راه و بالاخره چهارطاقی.. تمام مدت رفت و برگشت در باران؛ مسیر شور انگیز: عطر اکالیپتوسهای تازه، تپه های سرسبز، کوه هایی با رد تاریخ ده هزار ساله..
وارد که شدم، صدای دور چهچهه پرنده ها میاومد. و بعد در آنی آرامش، غربت و نور همه وجودم رو پر کرد.. میتونم با اطمینان زیادی بگم امروز بیشترین اشتیاق رو برای بودن در اونجا اولا من داشتم و بعد اون گوسفندایی که نمیخواستن خیس شن :))
+ اینکه گمون میکنم تنها زائر اونجا منم، روحمو قلقلک میده!
+ صد شکر..
- ای شه و سلطان ما ای طربستان ما
در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو...[کلیک]
بعد از اذان صبح، حدود ساعت ۵:۳۰ درس رو شروع کردیم.
چون پریروز کمی خوب نبودم کلاس نداشتیم.
همیشه اول سلام و احوال پرسی میکرد. ولی اینبار تا وصل شدیم گفت: آه عزیزم دلم برات تنگ شده بود :)) حالا من در جواب: سلامت باشید D:
یکم فارسی تمرین کردیم، اون بین (بخاطر سریال مهمونی دیدن) یهو پرسید: بده بزنیم یعنی چی؟ مستاصل گفتم امم اینو به غیر از پشه، آدمای بی ادب میگن.. تو استفاده نکن، لطفا فراموشش کن :))
درباره تخت سلیمان(اینجا) حرف زدیم، با ذوق دوست داشتنی ای به عکساش نگاه میکرد.
یه نوشته ژاپنی(این) روی دیوار اتاقش بود پرسیدم که چیه گفت اینو استاد کنگ فوش بهش هدیه داده. که بخشی از بوشیدو یا همون قوانین اخلاقی سامورایی هاست(بخون)
بعدم درباره صدای شهرام ناظری و آهنگ پیدا شدم(کلیک) گفت: من متوجه نمیشم چی میگه ولی حس میکنم صداش معنویه..
در آخر هم یه موسیقی برام پلی کرد که اولش آیه پخش میشد، من عین کسایی که تو عمرشون قرآن نشنیدن حس کردم منقلب شدم. واقعا نفهمیدم چرا!
فامیل، فضولی های فامیل، سوالات چرند فامیل، مهمونی خونهی فامیل، سکوت در مهمونی خونه فامیل، حرف در مهمونی خونه فامیل، مورچه های خونه فامیل، هر خوراکی که موجوده در مهمونی خونه فامیل، هوای خونه فامیل، تلویزیون در مهمونی خونه فامیل، ماچ و بوسه های پلاستیکی در خونه ی فامیل، خوابالودگی در خونه فامیل، ترک دیوار خونه فامیل، بوی خونه ی فامیل، محله ی خونه فامیل، سردرد در خونه فامیل، تشنگی در خونه فامیل، خمیازه در خونه فامیل، نشستن در خونه فامیل، ایستادن در خونه فامیل، ...
- منطورم از فامیل در حال حاضر فقط و فقط خونه ی₩ ایناست!